|
زهرا آلاشتی |
راه دور است و پر از خار بيا برگرديم
سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم
هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی
گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم
اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی
دل من بود وفادار، بيا برگرديم
ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم
يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم
يک غزل نذر نمودم که برايت گويم
گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم
باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو
يک غزل ميخرم اينبار بيا برگردیم
من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است
عشق من را مکن انکار بيا برگرديم
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی ِ باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
اینقدر آینه ها را به رخ من نکشید
اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید، این همه دل دورو برم نگذارید
آخرین حرف من این است: زمینی نشوید
فقط ، از حال زمین بی خبرم نگذارید
به التماس نجیبم بخند حرفی نیست
شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست
در امتداد جنونم بیا و رو در رو
به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست
از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست
طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند
تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
من از عبور نگاهی شکسته ام ، آری
شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست
به حال من پری دل گرفته هم خندید
تو هم بخند حبیبم ، بخند ، حرفی نیست
گرفته اند دلم را به کارِ دلتنـــگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گرفت آینه ام را غبارِ دلتنــــــــــگی
شکست پشتِ من از داغِ بی تو بودنها
به روی شانه ی دل ماند بارِ دلتنــگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خسته من در مدار دلتنـــــــــــــــگی
از آن زمان که تو از پیش من رفتی
نشسته ایم من و دل کنارِ دلتنــــــگی
دیگر پرنده ی احساس من نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسارِ دلتنـــــگی
بیا که ثانیه ها بی تو کُند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگارِ دلتنــــگی
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو
یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو
صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام
زندگانی کند و پیر شود بعد برو
تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن
باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن
باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو
عالم همه قطره اند و دریاست حسین
خوبان همه بنده اند و مولاست حسین
ترسم که کند شفاعت از قاتل خویش
از بس که کَرَم دارد و آقاست حسین
از ازل ايل وتبارم همه عــــــاشق بودند
سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم!
من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام
چــون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟
يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است
مـــــــــــیله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
آماده ی رفتن است دير آمده ای
در حال شکستن است دير آمده ای
اين را که به روی شانه ها می آرند
تابوت دل من است دير آمده ای
دلا ياران سه قسم اند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانیبه نانی نان بده از در برانش
حذر کن ای دل از یار زبانی
وليکن يار جانی را نگهدار
به پايش جان بده تا می توانی

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش برروی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا تصویری از سقا کشید
گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم
گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید
گفتم : كبوتر ِ بوسه
!
گفتي : پَر!
گفتي : پَر!
گفتي : پَر!
نگاهم كردي!
و آخرين نگاه تو،
حالا - بدون ِ تو!
تكرار ِ آن بازي،

گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو،گونه های او بوسیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش
بریاسمــــــــــــن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم

یکی بود یکی نبود، اونکه بود تو بودی، اونکه تو قلب تو
نبود من بودم.
یکی داشت یکی نداشت،اونکه داشت تو بودی،اونکه جز
تو کسی رو نداشت من بودم.
یکی خواست یکی نخواست،اونکه خواست تو بودی،
اونکه نخواست از تو جدا شه من بودم.
یکی گفت یکی نگفت،اونکه گفت تو بودی،اونکه دوستت
دارم رو به هیچکسی جز تو نگفت من بودم.

خواهر کوچکم از من پرسید پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم،کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم،
باز هم خندیدم
گفت: دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینا می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی غم،سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد
غربت را
حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی
و یا جایی
پشت لحظه های آشنا
همین که
عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند
کافیست
تا تو غریب شوی
مطمئن باش و برو، ضربه ات کاری بود!
دل من سخت شکست و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک، که پر از یاد تو بود و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر، تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

خواب چشمان تو را تعبیر کرد
کاش می شد همچو گلها ساده بود
سادگی را با تو عالمگیر کرد
کاش می شد در حریم سینه ها
عشق را با وسعتش تکثیر کرد
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم:
در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!
در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی

حرفهای کرم پروانه را می فهمیدم
به وراجی سارها در دل لبخند می زدم
و در رختخواب با پروانه ای درد دل می کردم
روزگاری سوال جیرجیرک را می شنیدم و پاسخ می دادم
با هر دانه ی برفی که بر زمین می افتاد و جان می داد گریه می کردم
روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم دیدی چگونه آن روزها رفتند
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز وپی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم. برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو، آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم. به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.
گویند که در میان میوه ها سیب نکوست
نیمش رخ عاشق است و نیمش رخ دوست
این زردی و سرخی که در او می بینی
زردی رخ عاشق است و سرخی رخ دوست
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد است
شاید موعد قرار تغییر کرده است!
خندید به سادگیم آیینه و گفت:
احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت: خوابی سال ها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم
آه ! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است
