تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد ازهم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابراست
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا میرسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست، گرهم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

اي دل حريف اين همه ماتم نمي شوي
بيچاره تر منــــــــــم كه تو آدم نميشوي
بار فراق دوســـــــت اگر بر سرت نهند
چون چوب خشك ميشكني خم نمي شوي
چون شمع ِ سرگداختــــــــه اي در تعجبم
با ازدياد شعــــــــــــــله چرا كم نميشوي
هر شب دعا كنم كه شــوي سر به راه تر
آخر چرا اسير دعــــــــــــــايم نمي شوی
خبر خیر تو از نقل رفیقان ســــــخت است
حفظ حالات من و طعنه ی آنان سخت است
لحظه ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را
در دل ابر نگهداریِ باران سخت است
کشـتی کوچک من هرچه که محــــــــــــکم باشد
جستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است
ساده عـــــاشق شده ام... ساده تر از آن رسوا
شهره ی شهر شدن با تو چه آسان سخت است
ای که از کوچه ی ما مــــــی گذری، معشوقه
بی محلی سر این کوچه دو چندان سخت است
زیر باران که به مـــــن زل بزنی خواهی دید
فن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است
ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت
جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت
چون رمیدنهای آهو ناز کردن های او
دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت
ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت
عقده در دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت
آرزویم با تو بودن بود کوشیدم ولی
واقعیت را به من تقدیر حالـــــــــــی کرد و رفت

امشب دوباره دلــــــم بی صدا شکست
با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست
تا کهکشان غرقه شدن در خیال تـــــــو
پرواز کرد و چون مرغی رها شکست
یک عمر من شکستم و با درد ساختم
اما کسی نگفت چرا بینــــــوا شکست
ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه
کشتی صبرم از ستم ناخــــدا شکست
امشب ستـــاره ها پی دلداری آمدند
اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست
باز به داد دلم رسی....... ای کاش
امشب دوباره دلم بی صدا شکست
به نسیمی همه راه به هم میریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم میریزد
سنگ در برکه میاندازم و میپندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه میماند و ناگاه به هم میریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم میریزد
آه، یک روز همین آه تو را میگیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد

هنوزم که هنوز است
حسین بن علی تشنه ی یار است
و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی
الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال
و سپس آه که " الشمرُ..." خدایا چه بگویم که
" شکستند سبو را و بریدند..."

پروانه چو بر روی تو بنشست دلم ریخت
چون باد به گیسوی تو زد دست دلم ریخت
من عکس تو را بر رخ آن ماه کشیدم
چون شب به گل روی تو دل بست دلم ریخت
دیشب به تو گفتم که مرا جز تو کسی نیست
گفتی که مرا جز تو کسی هست دلم ریخت
گفتی که تو را با نگهی مست کنم مست
پیمان بشکستی نشدم مست دلم ریخت
من قصه ی خود را به گل آینه گفتم
وقتی که چو من آینه بشکست دلم ریخت
پروانه ی دشت آینه دار گل ما بود
چون از سر گلبرگ چمن رست دلم ریخت
رفتن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها
دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها
گرچه دیگر همه جا پر زجدایی شده است
مشکل از طاقت دل هاست نه از فاصله ها
نقش کم رنگ سرابی که گذر گاه من است
شاید از چشم تو پیداست نه از فاصله ها
همه درها شده بستــــــه ز غم فاصله ها
زخم هر عشق ز درهاست نه از فاصله ها
گرچه دیگر همه کس سرد شده اند، این یکبار
این همه درد نه از ماست نه از فاصله ها

آسمان زیر پرت خسته شده انتهایش به خدا بستــــــه شده
دست من ظرف پر از دانۀ تو بنشین زانوی من لانـــــــۀ تو
من صمیمی شده ام با پر تو می شود دست کشم بر سر تو؟
همۀ قلب تو پیوست من است می تپی یا تپش دست من است؟
باز هم سوی تو سنگ آمده است دلت از سنگ به تنگ آمده است
او که احساس تو را درک نکرد بستن پای تــــــــو را ترک نکرد
دلش از معنی پرواز تهی ست می شود گفت از آواز تهی ست
دائم از این همه آزار دلم می گیرد
دیگر از واژۀ دیدار دلم می گیرد
کاش میشد که کمی پنجره میدیدم، گاه
دارد از این همه دیوار دلم می گیرد
گر چه من نام ترا ورد زبانم کردم
باز هم بین دو تکرار دلم می گیرد
آسمان، حال وهوای دل تو ابری نیست؟
من که هر ثانیه صد بار دلم می گیرد
دوست دارم که تو نشنیده بگیری، اما
دارد از دست تو انگار دلم می گیرد

راه دور است و پر از خار بيا برگرديم
سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم
هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی
گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم
اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی
دل من بود وفادار، بيا برگرديم
ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم
يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم
يک غزل نذر نمودم که برايت گويم
گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم
باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو
يک غزل ميخرم اينبار بيا برگردیم
من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است
عشق من را مکن انکار بيا برگرديم

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی ِ باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
اینقدر آینه ها را به رخ من نکشید
اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید، این همه دل دورو برم نگذارید
آخرین حرف من این است: زمینی نشوید
فقط ، از حال زمین بی خبرم نگذارید

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست
شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست
در امتداد جنونم بیا و رو در رو
به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست
از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست
طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند
تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
من از عبور نگاهی شکسته ام ، آری
شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست
به حال من پری دل گرفته هم خندید
تو هم بخند حبیبم ، بخند ، حرفی نیست

گرفته اند دلم را به کارِ دلتنـــگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گرفت آینه ام را غبارِ دلتنــــــــــگی
شکست پشتِ من از داغِ بی تو بودنها
به روی شانه ی دل ماند بارِ دلتنــگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خسته من در مدار دلتنـــــــــــــــگی
از آن زمان که تو از پیش من رفتی
نشسته ایم من و دل کنارِ دلتنــــــگی
دیگر پرنده ی احساس من نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسارِ دلتنـــــگی
بیا که ثانیه ها بی تو کُند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگارِ دلتنــــگی
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است؟ غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو
یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو
صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام
زندگانی کند و پیر شود بعد برو
تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن
باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن
باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم
ابر دلتنــــــــــگم اگر زار نبارم چه کنم؟
نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم!
از ازل ايل وتبارم همه عــــــاشق بودند
سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم!
من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام
چــون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟
يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است
مـــــــــــیله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
آماده ی رفتن است دير آمده ای
در حال شکستن است دير آمده ای
اين را که به روی شانه ها می آرند
تابوت دل من است دير آمده ای

دلا ياران سه قسم اند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانیبه نانی نان بده از در برانش
حذر کن ای دل از یار زبانی
وليکن يار جانی را نگهدار
به پايش جان بده تا می توانی
گفتم : كبوتر ِ بوسه!
گفتي : پَر!
گفتم : گنجشك ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پَر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:
برگرد

گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو،گونه های او بوسیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش
بریاسمــــــــــــن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم

یکی بود یکی نبود، اونکه بود تو بودی، اونکه تو قلب تو
نبود من بودم.
یکی داشت یکی نداشت،اونکه داشت تو بودی،اونکه جز
تو کسی رو نداشت من بودم.
یکی خواست یکی نخواست،اونکه خواست تو بودی،
اونکه نخواست از تو جدا شه من بودم.
یکی گفت یکی نگفت،اونکه گفت تو بودی،اونکه دوستت
دارم رو به هیچکسی جز تو نگفت من بودم
خواهر کوچکم از من پرسید پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم،کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم،
باز هم خندیدم
گفت: دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینا می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی غم،سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد

غربت را
حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی
و یا جایی
پشت لحظه های آشنا
همین که
عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند
کافیست
تا تو غریب شوی
